باز هم زني ديگر اين بار كسي روبرويم نشسته بود كه با عشق ازدواج كرده بود با كسي كه بعدا فهميد به خاطر ثروتش سراغش آمده مي خنديد و تعريف مي كرد به خاطر او كارش را رها كرده پس از مدتي صاحب فرزندي شده بود كه متاسفانه عقب ماندگي ذهني داشته و از طرف شوهرش متهم به بي عرضه بودن
ناگهان در يكي از همان روزهاي خدا فيلمي را مي بيند كه اتاق خواب خودش بوده وشوهرش با ديگري مي گفتشكستم سخته سكوت مي كند
شوهرش به او مي گويد من تنوع طلبم نمي توانم با يك زن باشم تو هم اگر مي خواهي برو با ديگري
و زن به خاطر بچه اش مي ماند تا روزي كه دخترش مبتلا به سرطان مي شود در بيمارستان و هزينه هايش اين بار از شوهرش مي خواهد كه كنارش باشد و او با بيرحمي تمام مي گويد من بچه نمي خواستم به من ربطي ندارد و او تنها ۷ ماه شبانه روز در كنار شيرينش مي ماند و او هرگز نه به ديدنشان نمي ايد
تا روزي كه شيرينش از اين دنيا ميرود با اين همه دردتنهايش مي گذارد
كاغذي را نشانم مي دهد كه شوهرش تمام هزينه هاي كفن ودفن را با مبلغي دوبرابر از او مطالبه كرده
تا با همسر موقتش مسافرت برود روي كاغذ نوشته شده بود سريع پول را به حسابم بريز مي خوام با ؟به سفر بروم
اين بار بغضش مي تركد شايد به اندازه ۱۲ سال تنهايي يا خيانت يا نامردي